عجب نويسنده : احمد پورنجاتى
شرق:ادبيات روزمره مردم و ميزان كاربرد برخى واژه ها در گفت وگوهاى آنان، به گمان من، يكى از مهمترين شاخص هاى جامعه سنجى به شمار مى رود. برخى از واژه ها به لحاظ ظرفيت معنايى بسيار بيش از قد و اندازه آوايى و واج شناسانه شان در انتقال پيام ها نقش ايفا مى كنند. در اين مجال مى خواهم اندكى درباره واژه «عجب» و ميزان كاربرد آن در گفت وگوهاى روزمره مردم قلم بزنم. اين واژه كوچك به عنوان يكى از ادات تعجب معمولاً هنگام شنيدن خبر يا مطلبى يا ديدن واقعه يا پديده اى شگفت انگيز و غيرمنتظره ابراز مى شود. البته واژه «عجب!» مترادف هايى نيز دارد كه از جنس و شكل اين واژه نيستند. به عنوان نمونه گاهى به جاى اين واژه از واژه «نه!» يا «راست مى گويى؟!» يا «جدى؟!» استفاده مى شود. مثلاً خبرى مى شنويم كه فلان شخصيت مشهور سياسى يا فرهنگى يا هنرى، ناگهان جلاى وطن كرده است. نخستين واكنش ما چيزى شبيه اين عبارت است: «نه!» يا «عجب!» يا «راست مى گوييد؟!» اينك براى آن كه خواننده اين نوشته تفاهم و نزديكى ذهنى بيشترى با نگارنده پيدا كند خواهش مى كنم به اندوخته خاطره هاى خود در يك دوره زمانى معين _ مثلاً يك ماه گذشته _ رجوع كنيد و به يادآوريد كه چند بار در برابر آنچه پيرامون شما گذشته است، خواه از خبرهايى كه شنيده ايد يا حادثه هايى كه مشاهده كرده ايد از هر جنس، سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و حتى مسائل شخصى، شگفت زده شده ايد و در نخستين واكنش گفته ايد: «عجب!» و از اين دست واژه ها! اكنون مى خواهم ادعا كنم كه در جامعه امروز ايران شاخص كاربرد و مصرف واژه عجب! و مترادف هاى آن، بسيار بالا و فزاينده است. گويى دامنه چيزهايى كه مردم ما را پى در پى به شگفتى وامى دارد، هر روز بيش از پيش گسترده تر مى شود. اگر در گذشته، ايرانى ها تنها ديگران را شگفت زده مى كردند، انگار به تدريج موج «شگفت انگيزى ما» دامن گير خودمان نيز شده است و از قضا گويى كم كم ديگران حتى كمتر از خود ما نسبت به آنچه در جامعه ما مى گذارد شگفتى نشان مى دهند! روزگارى بود كه بسيارى از ما حتى در رسانه ها آشكارا افتخار مى كرديم كه ملتى هستيم كه جهانيان را به شگفتى وامى داريم، دست به كارهايى مى زنيم و حوادثى مى آفرينيم كه افكار عمومى جهان حتى تصورش را نيز نمى كرده اند و مغرور بوديم كه دنيا را انگشت به دهان كرده ايم. خوب يا بد، درست يا نادرست، به رغم ميل يا اكراه ما و بى دخالت مستقيم و غيرمستقيم اراده ما، آن دوران گذشت و رفت. واقعيت هاى زمانه خيلى چيزها را تغيير داد، هر چند سرمستى هاى خيال پردازانه دست از گريبان برخى از ما بر نداشته باشد و همچنان به سبك و سياق شواليه هاى دن كيشوت مآب به قول ناصرالدين شاه «خيالات» بفرماييم. اما اينك واژه «عجب!» و مفهوم پرمعناى «شگفتى» ميهمان زندگى روزمره ما شده است. پى در پى از آنچه مى بينيم و مى شنويم تعجب مى كنيم و به لحاظ نهادينگى فرهنگ شفاهى و جان سختى رسانه تاريخى شده «شايعه»، تعجب خود را بى درنگ به ديگران نيز منتقل مى كنيم تا شاهد اظهار شگفتى شنونده نيز باشيم و اين موج «عجب! عجب!» درباره يك خبر يا حادثه، به پيش مى رود تا موجى ديگر و موضوعى ديگر! اينك به اصل مطلب مى پردازم كه اين همه مقدمه بود براى اين كه برداشت خود را با خواننده اين نوشته در ميان بگذارم. به باور من، ميزان كاربرد واژه هايى از قبيل: «عجب!» «نه!»، «راست مى گويى؟!» «جدى مى گويى؟!»، «اِ» و... در گفت وگوهاى روزمره مردم به لحاظ سنجش روان شناسى اجتماعى، شاخص ثبات يا بى ثباتى اجتماعى تلقى مى شود. هر اندازه مردم يك جامعه نسبت به آنچه پيرامونشان مى گذرد بيشتر تعجب كنند و «عجب!» بگويند جامعه بيشتر گرفتار بحران بى ثباتى درونى شده است و به تبع آن آسيب پذيرتر هم خواهد شد. مهم نيست آنچه مردم را به شگفتى وامى دارد حقيقت باشد يا دروغ، خبر باشد يا شايعه، ناقص باشد يا كامل، آنچه مهم است روانشناسى باورناپذير مردم است كه گويى دچار نوعى بيگانگى و «غيريت» با پيرامون خود شده اند كه حتى از بسيارى حوادث و اخبار عادى نيز اظهار تعجب مى كنند. درون مايه واقعى اين گونه احساس چيزى نيست به جز همان «شكاف اجتماعى» كه در نسبت ميان عناصر گوناگون جامعه (دولت و ملت، گروه هاى مرجع و ملت، ملت با ملت) ايجاد مى شود. به گمان من نقش اصلى و موثر را در اين «معركه شگفت انگيزى ها» مجموعه حاكميت برعهده دارد. نبايد دچار واهمه نادرست عوامل بيرونى شد. من به عنوان يك شهروند - بدون هر پيش داورى و سمت و سوگيرى خاص -چگونه مى توانم از شنيدن و ديدن ماجراها تعريف نكنم؟ هنوز چيزى از دوران پرهياهوى تبليغات انتخابات اخير رياست جمهورى نگذشته است. هنوز بسيارى از گفته ها و نوشته ها و پوسترها و نوارهاى تبليغاتى كانديداها در اختيار ما است يك بار ديگر آنها را مرور كنيم، تا بارها و بارها واژه عجب! را در سويد اى دل خود بشنويم. چرا راه دور برويم. اين روزها اخبار مربوط به وضعيت اكبر گنجى به مدد تدبيرهاى مسئولان محترم ذيربط، عالمگير شده است. من در كوى و برزن در مواجهه اتفاقى با مردم بارها و بارها شاهد واكنش هاى متعجبانه آنان بوده ام كه به اتكاى خبرى يا نوشته اى يا حتى عكس و تصويرى از اين زندانى سياسى، با شگفتى تمام مى گويند: «عجب!» و مى پرسند: «چرا؟» و مى گويند: «آيا ارزش اين همه هزينه سياسى و حيثيتى را دارد؟» و من ناگزيرم ضمن ابراز تاسف و تعجب متقابل شرمگينانه خداحافظى كنم. متاسفانه يكى از بزرگترين و رايج ترين خروجى هاى واژه «عجب!» در سال هاى اخير بخش خاصى از دستگاه محترم قضايى بوده است. هيچ كس با اجراى قانون و پافشارى بر رعايت عدالت مخالف نيست اما برخى روش ها و رويه ها، تنها بهره اى كه از قانون و عدالت داشته اند تمهيد شكلى و تشبه به اين دو بوده است. اين چه حرفى است كه اگر به خواسته بحق يك زندانى سياسى كه از اساس اتهاماتش و انگيزه و عملش با يك مجرم اجتماعى تفاوت دارد اعتنا كنيم در واقع زير بار زور رفته ايم!! حكومت در رابطه اش با شهروندان در نقش پدر در نسبت با فرزندان است. هيچ پدرى حتى براى اصلاح فرزند بزهكار خويش نه حق دارد و نه موفق خواهد شد كه به شيوه لجبازى يا به اصطلاح روكم كنى متوسل شود. تدبير از موضع بالا بيش از هر روش ديگر در همه روابط اجتماعى به ويژه در مناسبات پدرانه، در شيوه هاى عادلانه و رافت آميز و انسانى تجلى مى يابد. آرزو مى كنم در آينده شاهد كاهش شاخص استفاده از واژه «عجب!» در جامعه ايران باشيم.
0 ÙØ¸Ø±:
Post a Comment
<< ØµÙØÙ Ø§ØµÙÛ